×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

مهم‌ترین اخبار پول و اقتصاد ایران و جهان

امروز : سه شنبه, ۲ تیر , ۱۴۰۵  .::.   برابر با : Tuesday, 23 June , 2026  .::.  اخبار منتشر شده : 108 خبر
سربازان سکوت، شهدای گمنام

یادداشت مهمان- علی صارمیان، روزنامه نگار و امدادگر سابق هلال احمر، بچه های وزارت اطلاعات در داخل که باید گمنام باشند و در خارج هم که بوق در دست دشمن است. شهید می شوند. یک دست رسیده به دامان حسین ع از آنها می ماند و سکوتشان را عباس علمدار خریدار است.

این یکی حاجی ماه روزه خودمان بود. اسیر زندان صدام و شهید گمنام روز شهادت آقا.

این اسم رمزی را خودم برایش گذاشتم. می گفتم حاجی ماره روزه. علی ام از موزه(موزه هلال احمر). می خندید و شوخی را لری ادامه می‌داد.

اصلا قصه از همین هلال احمر و سقوط هواپیما در گلیچ سفید کوه شروع شد. یکی از بچه های وزارت پیش قراول بود. پایش شکسته بود. بی سیم حرف میزدیم. تیم هلال احمر رفته بود افغانستان . سفر خارجی!

منِ هیچکاره شده بودم سر شیفت منطقه.

در بی سیم گفت من حسن پورم.

گفتم برادر اطلاعاتی آخر مگر شما کوهنوردید؟ حالا باید یک امدادگر را بفرستم او را پایین بیاورد.

شیطنت وسط مصیبت کرده بودم. خلاصه جند روز دیگر آمد چادر ام. گفت : حرف کارشناسی شما درست بود. با آن هیبت مردانه و آنهمه تواضع. نشستیم در سرمای منفی ۷ درجه کنسرو داغ کردیم. بعدها این دوستی باعث شد که هربار به این عزیز پرپر شده ام زنگ بزنم

زنگ میزدم حاجی براز احمد زید آبادی. برای فلان روزنامه نگار. می گفت سخت است. بی انصافی کرده اند. ولی زندان خوب نیست.

چرا زندان خوب نبود برایش؟

چون چند سال در زندان صدام کتکش زده بودند. رنج برده بود برای وطن. ما درباره این آدم گمنام و رفقای وطن که در لبه قیچی سانسور و بد دهنی اپوزیسیون هستند حرف می‌زنیم.

کار من سخت است که بگویم اینها احرار گمنام این وطن هستند که تکه تکه می شوند تا تو با خیال راحت بچه ات را بخوابانی و بی بی سی ببینی.باری.

نامش رمضان بود؛ و انگار روزگار از همان آغاز، رشته‌ای پنهان میان نام و سرنوشتش کشیده بود. رمضان حسنوند؛ مردی از تبارِ سربازان گمنام امام زمان(عج)، آنان که حضورشان در زندگی مردم، شبیه ریشه‌های درخت است؛ دیده نمی‌شوند، اما ایستادگیِ تنه از آنان است.

او از مؤمن‌آبادِ سلسله در شمال لرستان و سی کیلومتری خرم آباد برخاست؛ از دامنه‌های لرستان، جایی که مردانش دل را مثل نانِ سفره ساده نگه می‌دارند و هنگام خطر، چون بلوط‌های کوهستان می‌ایستند.

سیزده‌ساله بود که راه جبهه را در پیش گرفت؛ نوجوانی که هنوز سال‌های کودکی بر شانه‌هایش نشسته بود، اما قدم‌هایش وزنِ مردانگی داشت. جنگ از او چیزی گرفت و چیزی ساخت؛ زخمی بر تن گذاشت و نگاهی در جان.

سال‌های اسارت در زندان‌های بعث، از او مردی ساخت که رنجِ انسان را با عدد و گزارش اندازه نمی‌گرفت. آن سال‌ها در حافظه‌اش ماند؛ مثل میخی که در چوب فرو رفته باشد و هر بار دست به آن بخورد، یادش بیاورد درد، صدایی دارد که دیر خاموش می‌شود.

بعد از جنگ، راهِ دیگری را انتخاب کرد؛ راهی که لباسِ افتخار نداشت و صدای تشویق برایش بلند نمی‌شد. سال‌ها در وزارت اطلاعات خدمت کرد؛ آرام، کم‌حرف و دور از تصویر. از آن آدم‌هایی بود که ردّشان را بیشتر در آسایش مردم می‌شود پیدا کرد تا در قابِ عکس‌ها.

اما آنچه او را در خاطرِ همراهانش ماندگار کرد، خاطره‌هایی بود که از منشِ او باقی ماند.

روزی در میانه‌ی یک پرونده، متوجه شد تصمیمی که گرفته، انسانی را گرفتار کرده است. همان روز به زندان رفت. کنار آن فرد نشست. عذر خواست. بعد خواست مدتی را در همان سلولِ انفرادی بگذراند. برای اطرافیانش این رفتار عجیب بود؛ اما برای کسی که طعمِ دیوارهای بسته را چشیده بود، این کار عجیب به نظر نمی‌رسید. وجدانش مثل چراغی در باد می‌لرزید و تا آرام نمی‌گرفت، خودش هم آرام نمی‌شد.یک شب به دستور خودت ، خودت را زندان انفرادی کنی..حاجی ماه روزه های ما اینطورند.

خاطره‌ای دیگر از او نقل می‌کنند؛ روزی خودروی خود را پشتِ ماشینِ مأمور جوانی متوقف کرد و مدتی منتظر ماند. تروریست رسید . خودش را جلوی تیر انداخت.

آن مأمور انتظامی سال‌ها بعد می‌گفت آن روز حرف‌هایش در ذهنم نشست؛ ما باید فدای جوانانمان شویم.

مثل بارانی بود حرفش که آرام می‌بارد و سال‌ها بعد سبز می‌شود.

در ماجرایی دیگر، وقتی فهمید یکی از نیروها از مرزِ انصاف فاصله گرفته، پرونده را خواست، خودش نشست و پیگیری کرد. برایش کلا اقتدار شبیه شمشیر نبود؛ شبیه امانتی بود که هر لحظه ممکن بود از دستِ صاحبش بلغزد.

می‌گویند آدم‌ها را در لحظه‌های بزرگ نمی‌شود شناخت؛ در لحظه‌های کوچک شناخته می‌شوند. رمضان حسنوند از همان آدم‌ها بود؛ آرام، کم‌ادعا و سخت‌گیر با خودش.

بعد جنگ دوباره رسید.

در روزهای آغازینِ نبردِ اخیر که مصاف با خود شیاطین بود ، در همان جایی که سال‌ها برای حفظِ امنیت ایستاده بود، آسمان سهمش را طلب کرد و او رفت؛ آرام، مثل شمعی که تا آخرین رشته‌ی روشنایی می‌سوزد و چیزی از خودش برای تاریکی نگه نمی‌دارد. یک دشت ماند که خاکش کردند اهل موطنش.

دستش به زادگاهش بازگشت، اما آنچه ماند، بخ خاطر آن بود که قلم به دست های آینده از این شهیدان گمنام بنویسند.

چند خاطره مانده ؛ چند روایتِ کوتاه؛ و تصویری از مردی که در روزگارِ سنگینِ مسئولیت، دلش را سبک نگه داشت و در روزگارِ قدرت، انسان ماند.

بعضی آدم‌ها با سخنرانی و تصویر ماندگار می‌شوند.

بعضی دیگر، مثل عطرِ باران روی خاک، آرام می‌آیند و آرام در حافظه‌ی مردم می‌مانند.

روح حاج حسن وند شاد. اول تیر سالروز تولدش بود.

  • نظرات ارسال شده شما، پس از بررسی توسط سردبیر پول و اقتصاد منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی توهین، افترا و یا خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران باشد منتشر نخواهد شد.
  • لازم به یادآوری است که آی پی شخص نظر دهنده ثبت می شود و کلیه مسئولیت های حقوقی نظرات بر عهده شخص نظر بوده و قابل پیگیری قضایی می باشد که در صورت هر گونه شکایت مسئولیت بر عهده شخص نظر دهنده خواهد بود.